کشتی در طوفان شکست و غرق شد. فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک بی آب و علفی شنا کند و نجات یابند.
دو نجات یافته دیدیند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم.
بنابراین دست به دعا شدند و برای اینکه ببینند دعای کدام بهتر مستجاب میشود هر کدام به گوشه ای از جزیره رفتند.......
ادامه مطلب...
پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی درتابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.
سپس پدر همه را فراخواند واز آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند ........
ادامه مطلب...
خجسته میلاد دریای بی كران عدالت ، ادامه ی نبوت ، فروغ ابدیت ، نور حدیقه ی آفرینش ، سر سلسله ی امامت ، خورشید همیشه فروزان ولایت ، چشمه سارِ نور و هدایت ، فاتح خیبر ، ساقی كوثر ، پیشوای شیعیان ، مولای متقیان ، امیر مومنان ، اسوه ی صبر و ایمان و عشق و دانش و تقوی و ..... كه من ز وصفش عاجزم ، زیبا تر از زیبا ، مولود كعبه ، مولی الموحدین ، حضرت علی علیه السلام وروز پدر بر جمیع عاشقان و شیفتگان آن حضرت مبارک و گرامی باد.

ادامه مطلب...
استاد شاگردش را به کنار دریاچه ای برد و گفت :
- امروز به تو یاد می دهم که اخلاص واقعی چیست !!!
از شاگردش خواست تا همراهش وارد دریاچه شود ؛ بعد سر مرد جوان را گرفت و او را زیر آب برد .
ادامه مطلب...
مردی فقیر از بنی اسرائیل به شدت ازسوی همسرش سرزنش میشد که چرابرای کسب درآمد چاره ایی نمکیند.مردبیچاره که همه راهها را برای به دست اوردن مال وثروت طی کرده بود ناامید روبه درگاه خدا اورد وبرای حل مشکلش ازپروردگارش مدد خواست.شبی درخواب دید به اوگفتند:....
ادامه مطلب...
سلام؛
سالروز ولادت بزرگ بانوی دو دنیا ، مادر تمام عالم هستی ، اولین و آخرینِ اُم ابیها ، حضرت فاطمه زهرا (س) بر همه مادران و زنان عالم مبارک باد.
روزت مبارک مادر عزیزتر از جانم ....
و این شاخه گل زیبا تقدیم به همسر عالی و مهربانم ....
لوئیز ردن زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس و نگاهی مغموم. وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست تا کمی خواربار به او بدهد. به نرمی گفت که شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.
جان لانگ هاوس، صاحب مغازه با بی اعتنائی نیم نگاهی اندااخت و محلش نگذاشت و با حالت بدی سعی کرد او را بیرون کند.
زن نیازمند درحالی که اصرار میکرد گفت:.....
ادامه داستان در ادامه مطلب می باشد!!!
ادامه مطلب...
وقتی چشمات دیگه اشكی برای ریختن نداشته با شه ...
وقتی دیگه قدرت فریاد زدنم نداشته باشی ......
وقتی دیگه هر چی دل تنگت خواسته باشه گفته باشی...
وقتی دیگه دفتر و قلم هم تنهات گذاشته با شن...
وقتی از درون تمام وجودت یخ بزنه ....
وقتی چشم از دنیا ببندی وآرزوی مرگ كنی...
وقتی احساس می كنی دیگه هیچ كس تو رو درك نمی كنه...
وقتی احساس كنی تنها ترین تنهای دنیا هستی ...
و وقتی باد شمع نیمه سوخته اتاقتو خاموش كرد ...
چشمهایت را ببند و با تمام وجود خدا رو صدا بزن !
یک نفر دنبال خدا میگشت.شنیده بود که خدا آن بالاهاست. پس هر شب از پله های آسمان بالا میرفت،ابرها را کنار میزد،چادر شب آسمان را میتکاند.ماه را بو میکرد و ستاره ها را زیرو رو.او میگفت:خدایک جایی همین جاهاست.و دنبال تخت بزرگی میگشت به نام عرش که کسی بر آن تکیه زده باشد.او همه آسمان را گشت اما نه تختی بودو نه کسی.نه رد پایی بودو نه نشانه ای لای ستاره ها. از آسمان دست کشید از جستجوی آن آبی بزرگ. آن وقت نگاهش به زمین زیر پایش افتاد.زمین پهناور بودو عمیق .پس جا داشت که خدا را در خود پنهان کند.زمین را کند ذره ذره و لایه لایه و هر روز فرو تر رفت وفروتر.خاک سرد بود و تاریک و نهایت آن جز یک سیاهی بزرگ چیز دیگری نبود. نه پایین و نه بالا نه زمین و نه آسمان.خدا را پیدا نکرد.اما هنوز کوهها مانده بود.دریا ها ودشت ها هم.پس گشت و گشت و گشت.....
پشت کوه ها و قعر دریا را.وجب به وجب دشت را، زیر تک تک همه ریگ ها را.لای همه قلوه سنگ ها و قطره قطره همه آب ها را.اما خبری نبود.از خدا خبری نبود.ناامید شد ازهر چه گشتن و هر چه جستجو.آن وقت نسیمی وزیدن گرفت.شاید نسیم فرشته بود که میگفت خسته نباش که خستگی مرگ است.هنوز مانده است ؛ وسیع ترین و زیبا ترین و عجیب ترین سرزمین هنوز مانده است.سرزمین گمشده ای که نشانی اش روی هیچ نقشه اینیست.نسیم دور او گشت وگفت:اینجا مانده است،اینجا که نامش تویی.و تازه اوخودش را دید سرزمین گمشده را دید.
نسیم دریچه کوچکی را گشود راه ورود تنها همین بود.و او پا بر دلش گذاشت و وارد شد.خدا آنجا بود.بر عرش تکیه زده بود و او تازه دانست عرشی که در پی اش بود همین جاست. سال ها بعد وقتی که او به چشم های خود برگشت خدا همه جا بود هم در آسمان و هم درزمین.هم زیر ریگ های دشت و هم پشت قلوه سنگ های کوه.هم لای ستاره ها و هم روی ماه...
خدا همیشه با ماست!!!

